روز دیگر امروز پارسال می شود
کمـــی سـآده
اندکــــی خنـــده دآر و قــدری عآدی
امــروز سآلهــآست زود
مـــی رود
و همیــشه چشـــمـآنمآن
پی فـــرداستــ
افسوس ...
به فکر پاییز تابســــتان
را
و به فــــکر بهار
زمســتان
را فـــدا کرده ایم
جــــشن
میگریـــم
عیـــــدی میگریم
و
دوباره همـــانی میشویم که بودیم
با اخــــتلاف چند تآر مو
سفــــید تر
پیشاپیش سال نوتون مبارک
سال خوبی برای همتون ارزومندم


گــــآهــــی
آدمهـــــا بــهــ زنـــدگیــــتــآن
میـــ آینــــد
نهــــ بـــه ایــــن خآطـــر
کــــه دوستـــتآن بـــــدآرنــد
بلکـــه بـــه ایـــن دلـــیل کهـــ
بآعـــث شونـــد
احسآســـ کنیـــد ارزشـــــ
دوســـت دآشتـــن
را دآریـــــد...
رمان هرگز رهایم مکن
نویسنده:کازوئو ایشی گورو
تعداد صفحات:366
موضوع: کتی اچ سی و یک ساله داستان زندگیش
را برای ما روایت می کند. کتی، تامی و روت دانش
آموزان مدرسه ی شبانه روزی نامعمولی به نام
هیلشم هستند. در هیلشم دانش آموزان فقط
به یادگیری و آفرینش هنر هایی مثل نقاشی
و کاردستی می پردازند و بر سلامتی
بچه ها نظارت شدیدی اعمال می شود.
![]()

مَن اَز نَهــآیَتـِــ شَبــــ
حـَـــــرف مــیزَنم
مَن اَز نَهــآیتـِـ تــآریکـــی
وَ اَز نَهــــآیتـــ شَب حَرفـــ مـــیزَنَم
اَگـــر بِهـــ خــــآنه مَـــن آمَــدی بَرآی مَــــن
اِی مِهـــرَبـــآن چــــرآغ بیآور
و یــــک دَریچِهـــ
کِــــه اَز آن بهـــ اِزدِحــــآم کُــــوچِه
خوشبَختــــی بِنـــَـگرَم

گفت: حتماٌ می آیَم
منتَظِر بآشـــ
منتظـــر پآی دیوآر
جیبــ هآیَمــ پـُـر اَز آه و اِی کآشــ
باز هَمــ بی خدآحآفِظـــیــ رَفتــــ
مِثلـــ هَــر بآر
کوچهــ و خلوَتــ بآد
کاسِهــیـ اَشکــم اَز دَستــم اُفتآد
یکـــ دِل پُر
زیــــر بآرآنـِ شُــر شُـــر
یک نَفـــر رد شُـــد گفتـــ :
بآد هــــآ بیـــ خدآحآفِظیــ میـــ رَونـــد
اَبر هـــآ هَـــم هَمیــنطُور
بهترین داستان
خیلی کوتاه جهــان:
.
.
.
هیچــ حواســم نــبود
دو فنـــجان ریختـــم...

سلام دوستان
خیلی وقت بود رمان نذاشته بود
امروز میخوام یه رمان جدید بهتون
معرفی کنم:
زنان کوچک نوشته لوییزا می آلکوت
خودم تازه رمانو خریدم ولی بنظرم من
رمان خوبی هستش پیشنهاد میکنم
شما هم تهیه کنید.

خلاصه داستان:
جوزفین غرغرکنان گفت: کریسمسی که بدون هدیه باشد، کریسمس نیست. کریسمس نزدیک بود، اما چهار دختر خانوادة مارچ از اینکه فقیر بودند و در آن فصل زمستان و آمدن سال نو نمی توانستند به خاطر حرف مادرشان برای خودشان
هدیه بگیرند ناراحت بودند.

می خـــواهم کمی بــروم
آن سوی آسمــــان
انجــــا،پنجــره بیشتر دارد
و خـــدا هــم دیـد بهـــتر....
سلامممم 
دوستان
تو این سال جدید
اگه حرفی زدم اگه کاری
کردم
خوب کاری کردم
می خواستم بگمم
تو سال جدیدم هم همین برنامه رو دارم
ッ✘ادامه مطالبッ✘(کلیک کن)

از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچهٔ ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند .
حیاط خانهٔ ما گیج است .
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم ...
من فکر می کنم ...
من فکر می کنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود .
